تبليغاتX
فرشته بی بال
فرشته بی بال


نامه اي به دوست

نامه اي به دوست 

 

محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم

 

دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو

 

روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي شناسم

 

پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد.

 

در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد

 

از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که

 

شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو کردم

 

طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و

 

بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي دانم که

 

خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد.

 

اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو

 

به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

 

در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

 

هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته

 

متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني که

 

از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره نکني و بداني

 

که

 

اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر

 

باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم

 

که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه هاي تو سراسر

 

مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي

 

لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه

 

دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نمي توانم فکر کنم که

 

دوست صميمي و وفادار تو هستم!

 

 

 

دوست خوبم:

اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است

 



+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



قلبش ترک خورد

 

يك دانه كور / بي آنكه دنيا را ببيند

 در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود

 در آن جهان تنگ و تاريك

 با باد و با باران غريبه

 دور از بهار و نور و مردم بود

 اما مدام احساس مي كرد

 بيرون از اين بن بست

 آن سوي اين ديوار، چيزي هست

 اما نمي دانست، آن چيست

 با اين وجود او مطمئن بود

 اين گونه بودن زندگي نيست

*
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد

*
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار

 



+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

µ

µµµ

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

µµµ

µ

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



غیرت و غرور و عشق

فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد

 

فرشته گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.

تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.

پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.

فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.

پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟

نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.

فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.

فرشته تنها نگاه می کرد.

پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.

فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند

فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌جا پُر از فرشته‌است.

 

 از كنارت‌كه‌رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌را كه‌صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌را كه‌روي‌شانه‌ات‌مي‌گذارند، حس‌می کنی؟

مي‌كني؟راستي، حياط‌خلوت‌دلت‌ را آب‌و جارو كرده‌اي؟دعاهايت‌را آماده‌گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌را مرور كرده‌اي؟مي‌داني‌كه‌امشب‌به‌تو هم‌سر مي‌زنند؟مي‌آيند و برايت‌سوغاتي‌مي‌آورند، پيرهن‌تازه‌ات‌ را.خدا كند يك‌هوا بزرگ‌شده‌باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌دلت‌ را نور و گلاب‌مي‌پاشند.

مي‌آيند و توي‌دستشان‌دعاي‌مستجاب‌ شده‌و عشق‌است.

مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌دلت‌را بسته‌باشي.

مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

كوچه‌دلت‌ را چراغاني‌كن. دمِ‌در بنشين‌و منتظر باش.

فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماًمي‌آيند.

خدا آن‌سوتر منتظر است. مبادا كه‌فرشته‌هايت‌دست‌خالي‌برگردند.

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



دلنوشته های من

زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین، خاطراتی مغشوش

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.ما ز اقلیمی پاک، که بهشتش نامند

بچنین رهگذری آمده ایم.گذری دنیانام، که نامش پیداست مایه پستی هاست.

ما ز اقلیم ازل،  ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم  چو یکی تشنه بدیدار سراب آمده ایم

مادر آن روز نخست تک و تنها بودیم خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی ازپدر و مادر دلبند نبود

یکزمان دانستیم، پدرومادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

***

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:

روزی از راه رسیدکه پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سینه تنگ-

اشک در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانکاه نداشت

سینه اش سنگین بود-

قوت آه نداشت.

با نگاهی میگفت:

پس از آن خستگی و پیری و بیماریها-

دفتر عمر پدر را بستند

ای پسر جان، بدرود!

ای پسر جان، بدرود!

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه-

اثری هیچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حیرانش را

بست و دیگر نگشود.

***

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:

روزی از راه رسید-

که چنان روز مباد

روز ویرانگر سخت

روز طوفانی تلخ

که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت

زورق کوچک بشکسته ما-

در دل موج خروشنده دریا افتاد

کاخ امید فرو ریخت مرا-

مادر خسته تن خسته دلم-

زمن آهنگ جدائی دارد

حالت غمزده اش-

چشم ماتمزده اش بامن گفت:

که از این بند گران عزم رهائی دارد.

***

مادرم آنکه چو خورشید بما گرمی داد-

پیش چشمم افسرد

باغ سر سبز امیدم پژمرد

اشک نه، هستی من-

گشت در جانم و از دیده برخسار دوید

مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم:

آفتابم زلب بام پرید.

***

زندگی دفتری ازخاطره هاست

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:

لحظه یی میاید-

لحظه یی صبر شکن-

که یتیمی سر راهی گرید

پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد

مادری نیست که درمانده یتیم-

جای در دامن مادر گیرد.

***

زندگی دفتری از خاطره هاست:

بارها دیده ام و می بینم-

مادری اشک آلود

با نگاهی پردرد

چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است

وز تهی دستی خویش-

بهر تنها فرزند-

سالها حسرت و ناکامی اندوخته است

پشت سر می بیند-

دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی

پیش رو مینگرد-

کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی

من بجز سکه اشک-

چه توانم که بپایش ریزم؟

نه مرا دستی هست-

که غمی از دل او بردارم

نه دلی سخت کزو بگریزم

***

ما همه همسفریم

کاروان میرود و میرود آهسته براه

مقصدش سوی خدا آمدهایم-

باز هم رهسپر کوی خدائیم همه

ما همه همسفریم

لیک در راه سفر-

غم و شادی بهم است

ساعتی در ره این دشت غریب-

میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» یی

لحظه یی در دل این وادی پیر-

میرسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»یی

***

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین-

خاطراتی مغشوش-

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:

یکنفر در شب کام-

یکنفر در دل خاک

یکنفر همدم خوشبختی هاست-

یکنفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم-

عمرمان میگذرد

وز سر تخت مراد-

پای بر تخته تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم

پدر خسته براه-

مادر بخت سیاه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقانی که زهم دور شدند-

دخترانی که چو گل پژمردند-

کودکانی که به غربت زدگی-

خفته در گور شدند-

همگی همسفریم.

***

تا ببینیم کجا، باز کجا،

چشممان باردگر-

سوی هم بازشود؟

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-

زندگی باهمه معنی خویش-

ازنو آغاز شود.

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین-

خاطراتی مغشوش-

خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



قصه پرداز دل تنگم

برایت قصه می خوانم: برایت قصه ای از عشق می خوانم

تو اكنون قصه پرداز منی ، افسانه ام بشنو

تو اكنون محرم راز منی افسانه ام بشنو

تو میدانی: زمانی كولی بیگانه ای بودم، خوش و سرمست ،

شادمان بودم و فارغ از جور جهان بودم

و هر جا خوبروئی بود و دامی داشت

من پرواز می كردم ، زكویش زود می رفتم، برایش ناز می كردم

زدام عشق ماهرویان  برحذر بودم ودائم در سفر بودم

كه روزی مرغكی بی جفت ، بر بام دلم پرزد، و با دست محبت آفرینش بر دلم در زد

نگاهی كرد و آغوش مرا غرق محبت كرد و من در خواب چشمانش فرو رفتم

 و آنجا صد هزار افسانه می دیدم و هر افسانه را صد بار می خواندم

و سرگرم سرود قصه ها بودم ، كه قلب من گواهی داد كه او تنها ست

او هم چو تو در غم هاست.

بال آرزو بگشودم و خواستم با هم زبانی آشنا گردم و در دامان او از رنج تنهایی رها گردم

از این رود قلب پاكم را كه تنها هدیه من بود، برایش هدیه آوردم

و چشمم را برایش با سرود گریه آوردم

تو بودی قصه پرداز دل تنگم

ولی افسوس تو تنها نبودی فكر می كردم

و چون من كولی صحرا نبودی فكر می كردم

و من آنگه دانستم خطا كردم گنه كردم

گناهی سخت و نابخشودنی كردم

به عشقت هستی ام ، نابوده ام را بود می كردم

تو شمع محفلی بودی و صد پروانه بود آنجا

تو لیلی پیكری بودی و صد پروانه بود آنجا

و من آنگه چو دانستم تو خوشبختی

خوش و آوازه خوان گشتم

برایت شادمانی آرزو كردم

و آرام از سر كوی تو برگشتم

توگفتی برو با آشنای دیگری خوكن

برو با ماهروی دیگری رو كن

ولی افسوس ای زیبا ندانستی

كه من با عشق این زیبا بدنها خو نمی گیرم

و تیر غمزه خوبان بحال من نمی افتد

دلم می خواست می دانستی ای زیبا ، زیبا

كه من با حوریان آسمان هم خو نمی گیرم

دلم تنها غریبان بی كسان ، آوارگان را دوست می دارد

و هر شب تا سحر دریایی آفاق اشك می ریزد

تو هم گر روزگاری ، بی كس و بی آشنا گشتی

شكسته خاطر و افسرده دل گشتی

به سوی دشت ما بر گردد و با من هم زبانی كن

برایت باز می خوانم سرود آشنایی را

 و از دل می برم افسانه تلخ جدائی را



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 





السلام عليک يا ابا عبدالله

.................................................................................................................................................

فرشته‌ها از امشب صبوي غم مي‌نوشن                   دوباره اهل جنت پيرهن سياه مي‌پوشن

.................................................................................................................................................

         باز مــحرم شــد و دل‌هــا شـکـست                    از غــم زيــنــب دل زهـــرا شــکـسـت

         بـاز مــحرم شــد و لـب تـشــنه شـد                    از عــطش خــاک کـمــرها شــکسـت

         آب در ايـن تشـنگي از خـود گذشـت                    دجله به خون شد دل صحرا شکست

         قاســم و لـيلا همـه در خــون شـدـند                  ايــن چـه غـمــي بود که دنيا شکست

         محرم ماه غم نيست ماه عشق است                 مـــحـرم مَـحـرم درد حـسيـن اسـت



ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



به همین سادگی

 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری ،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت ،

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

 

مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم میزنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم...

نگاهت را جادوئي می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس این بار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .

می‌خواهمت هنوز؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند ،

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که :

مي خواهمت هنوز ، حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ،

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ،

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدائي کردن کافی ست .

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگت شده ام...

 

به همین سادگی !



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



فرشته بی کار

        

روزي مردي خواب عجيبي ديد، او ديد که پيش فرشته‌ه است و به کارهاي آنها نگاه مي‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هايي را که توسط پيک‌ها از زمين مي‌رسند، باز مي‌کنند، و آنها را داخل جعبه مي‌گذارند. مرد از فرشته‌اي  پرسيد، شما چکار مي‌کنيد؟!                 

فرشته در حالي که داشت نامه‌اي را باز مي‌کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است وما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي‌گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي‌گذارند و آنها را توسط پيک‌هايي به زمين مي‌فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار مي‌کنيد؟! يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌هاي خداوندي را براي بندگان مي‌فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته‌اي بيکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟!

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند، ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي‌دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسيار ساده فقط کافيست بگويند.

                                                       

                             

                     «خــدايـا شــکر»

 



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



شیطان

 

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

 

 طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

 

***

شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها

 

***

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

 



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط اکبر  | 



فرشته بی بال



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



راهب

5 1 4 4 31 90 6 _ 1 da a d 7 5 80 2 _o.jpg

 

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

 

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

 

مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

 

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

 

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

 

صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

 

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

 

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»

 

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 46 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كره زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

 

راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

 

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

 

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»

 

راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.

 

پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.

 

راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .

 

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.

 

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

 

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



عید فطر مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



بوسه يادگاري

عید فطر مبارک

بيشتر وقتها عزيزم به ياد تو اشک مي ريزم

گاهي بيدارم گاهي خواب

اما فقط تو را مي بينم

کي مي شه دستامون تو دستاي هم ديگه قفل بشه

کليد باز شدن اونا فقط بوسه آتشين باشه

مي ترسم از اين دنيا بميرم

 

 

اما براي يک بارم که شده تو را تو بغل نگيرم

اين قلب من با عشق تو کار مي کنه

اين بدن بي حسم با اسم تو جون مي گيره

نامه مي دم بمونه يادگاري

عاشقم و عاشق يادگاري

بده به من لباتا يادگاري

 



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



دل شکسته

 

   قطره اشكي لرزان از گوشه قلبم به پايين افتاد و دل شكسته مرا كه بازيچه دست زمانه شده بود هزار تكه كرد

   خسته و درمانده از بودن و ماندن ميان واژه هاي بي مفهوم زندگي گم گشته بودم

  نيازي به مهرباني نيست جمله اي بود كه دل شكسته ام مي گفت

  مي گفت ديگر دلي براي از دست دادن ندارم

  خسته و درمانده به گوشه اي تنگ وتاريك پناه بردم و براي قلب از دست رفته ام نواي غم وزاري سر دادم

  آرام آرام بوسه هاي عشق را به فراموشي مي سپاردم

  آرام آرام در ميان غم ها وغصه ها گم مي شدم

  وقتي چشم باز كردم چيزي جزه تاريكي در وجودم نقش نبسته بود

  خسته ام و آرزوي ديرينه اي را با خود حمل مي كنم

  آرزوي مرگ را تا شايد ديگر هيچ انساني نتواند دلم را بشكند

  مي خواهم بروم بروم به جايي كه ديگر غم نباشد

  مي خواهم بروم بروم به جايي كه ديگر انساني دل انسان ديگري را نشكند

  مي خواهم بروم بروم به جايي كه ديگر انسان نباشد

  مي خواهم بروم تا ديگر نتوانند دلم را بيازارند

  مي خواهم برم و روح صدمه ديده خود را ترميم كنم

  مي خواهم برم به آسمانها مكاني كه ديگر جايي براي دل شكستن ندارد و هر كه در آنجاست فرشته خوست

  مي خواهم برم و ستاره اي شوم تنها كه در ميان واژهاي زندگي گم گشته است و همه او را از ياد برده اند

  بايد بروم وخود را از شرمساري دل خود رها كنم

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



یک دل با صفا

 

 

تو این روزها ما آدما گل نمی دیم به دست هم

 

این روزها دیگه همه صحبت بی وفایی

 

ورد زبون همه آدمها تنهایی و جدایی

 

هر کی به فکر خودشه همدلی معنا نداره

 

حتی دیگه بی بهونه عشق میره تنهات میزاره

 

یکی بیاد داد بزنه که دوره دوره وفاست

 

دشمنی معنا نداره دنیا پر از صلح و صفاست

 

من میمونم تا که نگن عشق دیگه بی دووم شده

 

من میمونم تا که نگن دوره عشق دیگه تموم شده

 

من میمونم تا که بگم دوست داشتنم حقیقته

 

برای اعتبار عشق همین خودش غنیمته

 

یکی بیاد یکی بیاد تا اخر عاشق بمونه

 

دلزده و خسته نشه دل کسی رو نشکونه

 

من میمونم تا بدونم عاشق و با وفا کیه

 

تا که دیگه کسی نگه یه دل با صفا چیه

 

یک دل با صفا



+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



قلب را کجا قرار بدم

 

 

در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه

خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند

يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن

فرشته ديگري گفت: آن را در زير درياها قرار بده

و سومي گفت:  راز زندگي را در کوهها قرار بده

ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد

کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز

زندگي در دسترس همه بندگانم باشد

در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز

زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که

براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند

و خداوند اين فکر را پسنديد

قبله من

چه قدر ساده و آرام،

چه قدر صبور و صميمي،

تو در من آميختي.

باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم

که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.

بعد...

من ماندم و دستان پر دعايي

که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.

اصلا بيا و تو بگو...

تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



قطره دلش دريا مي خواست

 

قطره دلش دريا مي خواست..خيلي وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا مي گفت:از قطره تا دريا راهي است طولاني...راهي از رنج و عشق و صبوري.هر قطره را لياقت دريا نيست.قطره عبور کرد و گذشت...قطره ايستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چيزي تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت.تا روزي که خدا گفت:امروز روز توست...روز دريا شدن....و خدا قطره را به دريا رساند..قطره طعم دريا را چشيد..و طعم دريا شدن را...روز ديگر قطره به خدا گفت:از دريا بزرگ تر...از دريا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آري هست..

 

قطره گفت پس من آن را مي خواهم..بزرگ ترين را..بي نهايت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اين بي نهايت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه اي ميگشت که عشقش را توي آن بريزد..اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت...وقتي قطره از چشم عاشق چکيد..خدا گفت:حالا تو بي نهايتي...چون که عکس من در اشک عاشق است......

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



گفتگوی مرگ و زندگی

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟

مرگ حرفی نزد!!!

زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی

مرگ ساکت بود

زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، شور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش می داد

زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت :

تا بفهمی عشق، مهربانی بیهوده نیستند اگر تا زنده ای قدر

نمی دونی حداقل با مرگش بفهمی.

خدایا تا زنده ام معنی عشق بفهمم نه با مرگم

آمین یا رب العالمین

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



درباره وبلاگ
من اکبر توانگر متولد 1364 هستم.اصلیتم یزدی ولی ساکن در اصفهان. این وب لاگ شخصی است و حقوق آن متعلق به مدیریت وب لاگ است.
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی
آرشیو کلیه مطالب وب لاگ


پیوندها
صالح خوشوعی
قالب های با حال
یه فرشته
باران تلخ
تکه تکه های قلب من
عشق و معشوق
همسفر تنهایی من
کلبه متروک
فریاد عشق
می خوام آروم بگیرم
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
نامه اي به دوست
قلبش ترک خورد
نامه زیبلی ویکتور هگو
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
غیرت و غرور و عشق
فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند
دلنوشته های من
قصه پرداز دل تنگم

به همین سادگی


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس
به وب لاگ من خوش آمدید