تبليغاتX
فرشته بی بال
فرشته بی بال


دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

µ

µµµ

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

µµµ

µ

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



غیرت و غرور و عشق

فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد

 

فرشته گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.

تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.

پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.

فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.

پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟

نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.

فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.

فرشته تنها نگاه می کرد.

پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.

فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند

فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌جا پُر از فرشته‌است.

 

 از كنارت‌كه‌رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌را كه‌صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌را كه‌روي‌شانه‌ات‌مي‌گذارند، حس‌می کنی؟

مي‌كني؟راستي، حياط‌خلوت‌دلت‌ را آب‌و جارو كرده‌اي؟دعاهايت‌را آماده‌گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌را مرور كرده‌اي؟مي‌داني‌كه‌امشب‌به‌تو هم‌سر مي‌زنند؟مي‌آيند و برايت‌سوغاتي‌مي‌آورند، پيرهن‌تازه‌ات‌ را.خدا كند يك‌هوا بزرگ‌شده‌باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌دلت‌ را نور و گلاب‌مي‌پاشند.

مي‌آيند و توي‌دستشان‌دعاي‌مستجاب‌ شده‌و عشق‌است.

مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌دلت‌را بسته‌باشي.

مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا...

كوچه‌دلت‌ را چراغاني‌كن. دمِ‌در بنشين‌و منتظر باش.

فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماًمي‌آيند.

خدا آن‌سوتر منتظر است. مبادا كه‌فرشته‌هايت‌دست‌خالي‌برگردند.

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



درباره وبلاگ
من اکبر توانگر متولد 1364 هستم.اصلیتم یزدی ولی ساکن در اصفهان. این وب لاگ شخصی است و حقوق آن متعلق به مدیریت وب لاگ است.
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی
آرشیو کلیه مطالب وب لاگ


پیوندها
صالح خوشوعی
قالب های با حال
یه فرشته
باران تلخ
تکه تکه های قلب من
عشق و معشوق
همسفر تنهایی من
کلبه متروک
فریاد عشق
می خوام آروم بگیرم
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
نامه اي به دوست
قلبش ترک خورد
نامه زیبلی ویکتور هگو
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
غیرت و غرور و عشق
فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند
دلنوشته های من
قصه پرداز دل تنگم

به همین سادگی


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس
به وب لاگ من خوش آمدید