قطره دلش دريا مي خواست

قطره دلش دريا مي خواست..خيلي وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا مي گفت:از قطره تا دريا راهي است طولاني...راهي از رنج و عشق و صبوري.هر قطره را لياقت دريا نيست.قطره عبور کرد و گذشت...قطره ايستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چيزي تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت.تا روزي که خدا گفت:امروز روز توست...روز دريا شدن....و خدا قطره را به دريا رساند..قطره طعم دريا را چشيد..و طعم دريا شدن را...روز ديگر قطره به خدا گفت:از دريا بزرگ تر...از دريا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آري هست..
قطره گفت پس من آن را مي خواهم..بزرگ ترين را..بي نهايت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اين بي نهايت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه اي ميگشت که عشقش را توي آن بريزد..اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت...وقتي قطره از چشم عاشق چکيد..خدا گفت:حالا تو بي نهايتي...چون که عکس من در اشک عاشق است......
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط اکبر
|

گفتگوی مرگ و زندگی

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟
مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی
مرگ ساکت بود
زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، شور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد
زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت :
تا بفهمی عشق، مهربانی بیهوده نیستند اگر تا زنده ای قدر
نمی دونی حداقل با مرگش بفهمی.
خدایا تا زنده ام معنی عشق بفهمم نه با مرگم
آمین یا رب العالمین
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط اکبر
|

تمامي زندگي من

اي تو بهانه واسه موندن اي نهايت رسيدن اي تو خود لحظه بودن تو طلوع صبح خورشيد ودميدن اي همه خوبي، همه پاكي تو كلام آخر من اي تو پر از وسوسه عشق تو شدي تمامي زندگي من
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط اکبر
|

نمي دانم چرا رفتی؟

شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی ، تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتی: دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها براي ديدن تنهايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم نمي دانم چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط اکبر
|

|