قصه بود...خدا نگهدار...

يه غروب يه شب يه يلدا يه نگاه سرد و خيره يه نفر شبش بلنده كيه دستاشو بگيره ؟!
منم اون نگاه شب خيز كه به آسمون رسيدم اگه از ستاره دورم ولی چشم ماهو ديدم
تو هم اون گولّه برفی كه يه آن به من رسيدی تو توهّم زمستون دست عاشقم رو چيدی
منو از اوج شبونه به سقوط برف بردی شدم از ستاره ها گم باز به كوچه ها سپردی
عكس من سياه تر از قاب نقش گلدونای چينی
منم اون آدمك تو اگه تو منو ببينی
حالا احساس من اينه تو همون هستی كه بايد اگه دستامو بسازی اگه باشی اگه...شايد...
عكس من شكل يه عاشق پشت شيشه های برفی اما نه تو داری ميری شكل عشقای سه حرفی
ته اون كوچه بن بست خط نوشتی روی ديوار اگه ردپامو ديدی قصه بود...خدا نگهدار...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط اکبر
|

عزیزم تولدت مبارک

نازنینم تولدت مبارک
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط اکبر
|

عیدتان مبارک عاشقان

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط اکبر
|

عیدتان مبارک

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط اکبر
|

|