تبليغاتX
فرشته بی بال
فرشته بی بال


من فقط يک پنجره می خواهم

پنجره می خوام

من فقط يک پنجره می خواهم

 

پنجرهای که بتوان از آن دنيا را سبز ديد ..

 

من فقط يک قلم می خواهم

 

قلمی که بتوان با آن غم های دنيا را خلاصه کرد ..

 

من فقط يک لانه می خواهم

 

لانه ای که بتوان خود را با تنهايی درآن حبس نمود ..

من فقط دفتر می خوام

دفتری که روزهایی که با هم گذارانديم را بنويسم ..

من فقط يه تلفن می خوام

تلفنی که قول هايی که بهم دادی داشته باشه ..

 

من فقط تو را می خواهم

 

تويی که اينک مرا در مرداب غم تنها نگاشتی ..

 

سالهاست دلتنگت خواهم ماند

 

می دانم بر نخواهی گشت اما چاره ای نيست ..

 

خنده ای نيست ..

 

عشقی نيست

 

آنچه مانده است

 

دو چشم خيس و يک قلب نا آرام با گيتار شکسته ای

 

که صدايش قلبم را می لرزاند ..

 

می دانم نخواهی آمد

 

من پنجره ای می خواهم که از آن بتوان تو را ديد ..

 

با تو بود ..

 

با تو خنديد ،

 

خدايااااااااااااا

 

فقط يک پنجره برای شروعی دوباره ...

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



همیشه گل زرد نشانه جدایی نیست

همیشه گل زرد نشانه جدایی نیست

وقتي که خاکم مي کنند بهش بگين پيشم نياد
بگين که رفت مسافرت بگين شماره اي نداد
يه جور بگين که اخرش از حرفاتون حول نکنه
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو برداريد اتيش بزنيد
هر چي که خاطره دارم بريد و از بيخ بزنيد
نذاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه
نمي خوام هيچ وقت تنمو تو گورم بلرزونه
برو اتيش به قلب من نزن
بذار نگاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من
چال بشه با من کلي خاطره
برو نمي خوام ببيني خونه من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگاي پو شالي شده
اون که مي گفت مي مرد واست ديدي راس راسي مرد
رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگين نشست به پات بهش بگين نيومدي
بگين هنوز دوست داره با اينکه قيدشو زدي
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رود خونه



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط اکبر  | 



تمام ديشب را و همين روزهاي پيش را هم به تو فکر کردم.

تمام ديشب را و همين روزهاي پيش را هم به تو فکر کردم.

 

 و به چشمان سياهي که ديوانه وار دوستشان داشتم و به چند ماهي که گذشت...با همه ي خوبي ها و بدي هايش! تمام ديشب را نخوابيدم و به تو فکر کردم و به همه ي آن چه ميان ما نهاني يا آشکارا گذشت...به همه ي لبخندها... اشک ها... و حتي فريادها...تمام ديشب را نخوابيدم و راه رفتم! دلم مي خواست فرصت اين بود که لحظه اي ... تنها چند لحظه به من فرصت سخن گفتن بدهي. دلم مي خواست يکبار مي شنيدي همه ي آنچه را که مي خواستم بگويم! حسرت تنها حاصل آن عشق نبود عزيز...
عشقی که شايد به يک باره جان گرفت و سالي پنهاني بود و به يکباره آشکار شد و شايد هرگز نبايد آشکار مي شد...نمي دانم...نمي دانم...

باران عزيزم:
حق با تو ست! شايد همه چيز بايد به انتها مي رسيد. شايد اين فرصتي بود براي بازديدن گذشته ها...براي خودبيني...شايد من حق نداشتم فرصتي طلب کنم و بايد تماما خواسته ي تو را مي پذيرفتم که نمي خواستي ببيني ام و صدايم را بشنوي و کلمه ی از من بخواني...و پذيرفتم! شايد به قيمت نابودي همه چيز اين را هم پذيرفتم...شش ماه گذشت...براي تو آسان و براي من هر روزش هزاران قرن بود که بي تو گذشت...
بارانم :عطرت هنوز جاريست! هنوز يادت آتشي به تمام پيکرم مي زند که خاکسترم مي کند و کاش تمام مي شد و تمام نمي شود و شايد من همه ي اين آتش را دوست دارم...من يادت را دوست دارم! من لبخند عکس سياه سپيدي را دوست دارم که تمام ديوارهاي ذهنم را در برگرفته...اين لبخند لبخند نمي آورد...اشک مي آورد و يادم مي آورد که همه چيز تمام شده است! وليکن در اعماق جان خويش هنوز منتظرم..منتظر يک اشاره! منتظر يک لحظه...يک فرصت!
باران عزيزم:
تو راست گفته اي..من کودک سرکش و مغروري بودم که نه تنها بالا نيامدم که پايين تر آمدم و تو را هم با خودم به پايين مي کشيدم! من لايق بالا آمدن نبودم شايد! و لايق دوست داشته شدن...و لايق بودن...من خودخواه بودم! خودخواه...
چرا که از مهر حصارساختم و تو تنها آهوي سرکش اين حصار بودي و من مي سوختم...مي سوختم! دلم نمي خواست اسير باشي و در نهايت هم حصار مي ساختم و اين همه چيز را نابود مي کرد...مرا و تو را و بيش از تو مرا...مرا باران! مرا...
من دوستت دارم مهربونم! دوستت دارم..آن قدر ها که هيچ کس را توان آرام کردن من نيست در اين سياهي...!دوستت دارم عشقه من...من ناتوان تر از اين بودم که بتوانم تو را تو را که ديوانه وار دوستت مي داشتم را نگاه دارم...!
باران...!
از آن فرصت تنها اندکي مانده...اندکي! ...! اين صفحه نذر چشمان تو بود...اين خط هاهنوز عطر تو را مي دهند...اين جا هنوز اشک هاي من خشک نشده اند و مي بارند...تنها کافيست نظر کني...به گذشته...به دست نوشته ها...به اين وبلاگ! به اين صفحه...به ردپاي تو...اين سرزمين مقدس از عطر قدم هاي تو تقدس را به امانت گرفته بود...من عطر نفس ها ي تو را...من عطر قدم هاي شما را مي نوشتم و حالا که نيستيد چيزي ندارم براي نوشتن...براي گفتن...!
باران...
دل تنگي امان خيلي ها را مي برد و من را نيز هم...من دلتنگم! آن قدر که با نامت مي گريم! دل تنگي...انتظار...من ...من غريب تر از هميشه ام عشق من...تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مي تازد...تو...يادت نمي آيدعشق من؟؟ من براي تو ...براي تو که همه کس مني...براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند...
باران
هيچ کس نمي داند بين من و چشمان تو چه رازي بود...هنوز هم نمي دانند...هزاران سال ديگر هم نخواهند فهميد...هيچ کس اين نامه را نخواهد فهميد ...من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...بگذار فکر کنند شعر است! استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ...بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده نازنينم! تو حق بده...اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن باران من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...من براي رفتن توست که مي نالم...
باران
عزيز هم رفت...سفر کرد...! همه گريستند...من خوردم...من اشک هايم را ريختم در خودم...من آغوش تو را مي خواستم باران! من آغوش تو را مي خواستم باران...آغوش تو را...بردند عزيز را زير خروارها خاک و من تنها آن لحظه گريستم باران...نه! شايد نه فقط براي پرکشيدن عزيز...
رفتن تو هم بهانه شده بود و من گريستم...گريستم...من تلخ گريستم! و چقدر پر بودم...پر بودم از غربت عميق...من اين جا غريبم عشق من! من با همه غريبه شده ام...هيچ کس نيست...تو خوب مي داني چه مي گويم...
کاش لحظه اي ...ثانيه اي فکر غربت دست هاي من هم بودي! توقع زيادي دارم!!؟ نه به اندازه زندگي...نه به اندازه هم کلامي هميشگيمان...به اندازه يک هزارم عشقی که بود و هست...شايد يک طرفه...نمي دانم...باران جان!
من دردم درد پوسيدن نيست...درد بي تو بودنست باران...اين همه ي درد منست!

چه کار کنم که برگردي؟! چه کار کنم که بازگردي...تنها يک بار...در خانه ات را به روي من نبند بــــــــــــــاران! من خودم را ريخته ام درون تو...من! چيزي را پيش تو جا گذاشته ام ...دلم را...اشک هايم را...مهرم را...درونم را...تو اگر ساده فراموش مي کني...تو اگر ساده از ياد مي بري من نمي توانم...سر تکان نده که مهم نيست و فراموش کن! نگو که من ديوانه اي هستم که حالا وقت پريدن مي خواهم تو را با خودم ببرم...! تو چه فکر کرده اي؟! که تو را بال پرواز کرده ام براي پريدن...مگر من نبودم که مي گفتم هيچ چيز مرا به اين دنيا ربط نمي دهد جز تو؟ هيچ چيز مرا عاشق زندگي نکرده است جز تو؟! مگر همه ي نفس هايم براي کسي غير تو بود؟! مگر من نبودم که گفتم دلم مي خواهد بمانم تا آخرش...
مگر تو نبودي که مي گفتي اين نقش ها را تا آخرش بايد خودمان بازي کنيم...هرچه نقش سخت تر باشد بازي ارزشمند تر است! حيف نيست نقشمان را بدهيم به کسي ديگر بازي کند؟!اين ها را تو گفته بودي باران...يادت نيست؟! ولي من همه را از بر کرده ام...حالا تو چطور دلت مي آيد که نقشت را نيمه تمام رها کني؟

عشق من...
در خون من هنوز عشق به تو جاريست...هنوز مهر تو پابرجاست...هنوز هم ..نمي توانم باران...
بازنمي گردي؟!
بازنمي گردي؟!
باشد ! گله اي نيست...باز هم هر چه تو بخواهي! خواستن است ...دل مي خواهد! اگر دلي نخواهد اگر نگاهي نخواهد اگر نخواهد...نمي توان با زور وادارش کرد به خواستن!...من انسانم دلبرم! انسان...و تو به انسان بودن من هم شک داشتي!تو با زور نيامده بودي و با زور نرفته بودي که با زور دوباره باز گردي...! تو خودت آمدي در خانه ي روحم قلبم جا
گرفتي..من خواستم و تو هم خواستي ! بعد تو نخواستي و من خواستم و اين خواستن ادامه دارد و نخواستن تو شايد...شايد حق با تو باشد! تنها آدم هاي ديووانه تغيير نمي کنند...

بارانم

من ترجيح ميدهم يعقوب باشم و در فراقت کور تا زليخا باشم و از عشقت دور...!

وقتی صدای تو می رسد از اعماق فاصله ها اندکی می لرزم ... نه ! شايد بيش از اندکی ... اندکی بيش از دلسپردن ... هرچه می خواهی بنامش ! عشق باران... عشق ... !

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط اکبر  | 



نظر یادتون نره ها



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



بچه ناز



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط اکبر  | 



هر چه می خواهد دل تنگت بگو

تقدیم به کسی که دوستش دارم

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات

شب که می ياد يواش يواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات

اجازه هست بيای پيشم يکم بگم دوست دارم

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

برم تو باغ اطلسی بی رنج و بی دردو بيکسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم

اجاز هست خيال کنم تا آخرش مال منی

خيال کنم دل منو با رفتنت نميشکنی

کيه که آخر ديوونگيه واسه چشمات

کيه جز من که ميميره واسه خنده هات

کی برات قصه ميگه شبا که خوابت نميره

کی پا به پات می ياد وقتی که بارون ميگيره

کيه وقتی که تشنته تو ابرا جارو ميکنه

اگه يک جرعه بخوای کوير و دريا ميکنه

يه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نميده

خودش ميسوزه ولی تن به سايه و آب نميده

: اون منم که عاشقونه شعر چشماتوميگفتم 

هنوزم خيس ميشه چشمام وقتی ياد تو می افتم

هنوزم می يای تو خوابم تو شبای پر ستاره

هنوزم ميگم خدايا کاشکی برگرده دوباره

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



صدایم کن صدات قشنگه

صدايم كن

تا امان يابد عابري خسته در شب  باران

صدايم كن

تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران

از آن سوي خورشيد؛ از آن سمت دريا

صدايم كن

صدايم كن

صدايم كن

تو لبخند صبحي پس از شام يلدا

از اين تيرگي ها رهايم كن

سكوت سرخ شقايق ها را

در اين ويراني تو ميداني

غم پنهان نگاه  ما را

در اين حيراني تو ميخواني

صداي باران

نواي ياران

به لحن تو نميماند

سكوت شب را

ز كوه صحرا

نواي گرم تو ميراند

در ابهام جنگل كسي راز گل را

به غير از تو نميداند

بخوان از بهاران

كه با ساز باران

كسي چون تو نمي خواند

صدایم كن...

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط اکبر  | 



مناجات با امام زمان

خسته ام، تنهايم، آرزوهايم خام و بی تعلقند و من آشفته از سرزمين شوره زار عشق به سرزمين تنهايی خود سفر کرده ام.

غذايم سکوت و افطارم فرياد است از سکوت تا فرياد فرسنگها فاصله است. و چرا این فاصله ها را نشکنم.

امروز به اميد فردا و فردا به اميد فرداهای دگر آخر تا به کی اينچنين دلتنگ و منتظر بمانم؛

تو عجيب مرا به فکر وا می داری و من فقط سکوت می کنم و به حرفها و سايه آمدنت انديشه می کنم شايد روزی فرا رسد که تو با کوله باری از عشق محبت و صلح و صفا بر گردی و باز از با هم بودن سخن بگويیم از عشق و عاشقی و اين موهبت الهی، آقا آخر تو کی خواهی آمد.

 

نويسنده: اکبر توانگر

 



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



بهشتی یا جهنمی

و گناه و ظلم و ستم و خود خواهی در زمين زياد شد؛

خدا نوح را فرستاد به او گفت هدايت کن به آن ها بگو همه چيز را،

و نوح آمد بياد آورد آدم را تذکر داد به خوبی، مهربانی، عشق و دوستی؛ هدف آفرينش

همه فهميدند اما بعضی خود را به نفهمی زدند.

و نوح از خدا خواست که آنهايی که نمی خواهند که بفهمند را آتش بزند هلاک کند؛

و خدا کشتی را به نوح داد و به او گفت: جفت جفت حيوانات را در او بريز

و با همة آنهايی که خوبند همة آنها که فهميدند و آنهايی که خواشتند و فهميدند

برو برو به يک سرزمين خوب به يک سرزمين سر سبز و پر نعمت. نعمت های من از آن اينان است.

و نوح جمع کرد همة خوبان را و فرا خواند آنان که فهميدند خوبی چيست و هدف ار آفرينش چيست.

آنها رفتند به سرزمينی سرسبز و زيبا که هر نوع ميوه در آن بود و در آنجا همه به هم عشق ورزيدند.

خدا آنها را ندا به بهشت داد به پاداشی بی کران؛

و همة آنهايی که فهمیدند و اما خود را به نفهمی زدند را در طوفان ظلمت خودشان در سيلاب گناهان خودشان و در برق خود خواهی هايشان غرق کرد و گفت:

اين است هدف از آفرينش هر که معنی عشق، مهربانی و خوبی را فهميد در بهشت خواهد بود.

و آنکه ظلم کرد ستم کرد و به خود خواهی خود ادامه داد در جهنم اعمال خودش غرقش خواهم کرد

و همچنان زمين گشت و گشت و زمان پیش رفت و هر بار منجی آمد برای ياد آوری

گروهی که فهميدند بهشتی شدند و گروهی که نخواستند بفهمند جهنمی شدند؛

و امروز باز همه فراموش کردند. چون آدم فراموش کار است ای کاش منجی بيايد و به همه آنها بفهماند که خوبی و عشق چيست و ظلم و گناه چيست ما جزء کدامين خواهِيم بود؛

بهشت يا جهنم.

نويسنده: اکبر توانگر

 



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



هدف از آفرینش

همه می دانستند انسان آمد تا بيافريند

تا بيافريند خلق کند يک حادثة بزرگ را

اما خود نمی دانست که آفريده شده برای آفريدن

انسان گيج بود، سر گردان، نا مفهوم، مبهم

خدا روزی فرشته را بر زمين فرستاد

گفت: به انسان من بگو که آفريده شده است تا خلق کند

خلق کند يک حادثه، یا که يک انقلاب را

فرشته بر زمين آمد با انسان حرف زد، از انقلاب، از دگرگونی از خلق کردن گفت

و انسان فهميد نشست فکر کرد دعا کرد، اشک ريخت، شب تا صبح دعا می کرد و صبح تا شب فکر می کرد.

بالاخره، انسان خلق کرد، آفريد، انقلاب کرد

حاصل کار او ماشين بود، خانه، هواپيما، کامپيوتر

او خلق کرد بمب را بمب اتم را برای در هم شکستن کوهها

برای ساختن خانه ها برای داشتن يک سقف برای گرما نجات از سرما

اما انسان گم شد، فراموش کرد

آمد تا خلق کند برای آرامش خودش نه ذلت و نابودی خودش

ماهها گذشت، سالها گذشت و حتی قرن ها و آخرش انسان ماند در آفرينش

و هيچ کس هيچ کاری از دستش بر نمی آید مگر انسان به خود آيد و آن روز را که فرشته آمد را بياد آورد و همة فرشتگان به دعا نشستند که آن روز برسد.

 

نويسنده: اکبر توانگر



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



خدا و من

 

دلم را سپردم به بنگاه دنيا

و هی آگهی دادم اينجا و آنجا

و هروز برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی اين و آن

سر سری آمد و رفت

ïïï

ولی هيچ کس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

 کسی قفل قلب مرا وا نکرد

ïïï

يکی گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است

يکی گفت: چه ديوارهايش سياه است

يکی گفت: چرا نور اينجا کم است

و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

ííí

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تاز آن وقت گفتم

خدايا تو قلب مرا می خری؟

ííí

و فردای آن روز

خدا آمد توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

ííí

من روی آن در نوشتم

ببخشِد ديگر برای شما جا نداريم

از اين پس به جز او کسی را نداريم.

نويسنده: عرفان نظر آهاری



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط اکبر  | 



درباره وبلاگ
من اکبر توانگر متولد 1364 هستم.اصلیتم یزدی ولی ساکن در اصفهان. این وب لاگ شخصی است و حقوق آن متعلق به مدیریت وب لاگ است.
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


آرشیو موضوعی
آرشیو کلیه مطالب وب لاگ


پیوندها
صالح خوشوعی
قالب های با حال
یه فرشته
باران تلخ
تکه تکه های قلب من
عشق و معشوق
همسفر تنهایی من
کلبه متروک
فریاد عشق
می خوام آروم بگیرم
وب نویس
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
نامه اي به دوست
قلبش ترک خورد
نامه زیبلی ویکتور هگو
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
غیرت و غرور و عشق
فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند
دلنوشته های من
قصه پرداز دل تنگم

به همین سادگی


لوگوی دوستان




ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس
به وب لاگ من خوش آمدید