قایقی خواهم ساخت

قايقي خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي و دل از آروزي مرواريد ، همچنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند: " دور بايد شد.دور " مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري ، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي ، مشعلي را ننمود. دور بايد شد ، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.
همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند.
پشت دريا ها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است. بام ها جاي كبوترهايي است ، كه به فواره هوش بشري مي نگرند. دست هر كودك ده ساله شهر ، شاخه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله ، به يك خواب لطيف.
خاك ، موسيقي احساس ترا مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري است ! قايقي بايد ساخت.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط اکبر
|

پیشنهاد آهنگ
اگر دوستان آهنگ زیبایی را پیشنهاد می دهند لطفا با ذکر آدرس آن را به من ارسال کنند.
ادامه مطلب...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط اکبر
|

تبریک سال نو میلادی به همه دوستان در خارج از کشور
',_`""\ .---, \ :~""``/` | `;' //`\ / / __ | ('. |_ ./O)\ \ `) \ _/-. ` `"` |`-. .-=: ` / `-. /o o \ ,_, . '. L._._;_.-' . `'-. `'-.` ' `'-. `. ' `-._ '-._. -' '. \ `\ ¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,•¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸, .(¯`°´¯)• (¯`°´¯) .• ¤*•,¸. •*¤*,¸.MERRY CHRISTMAS & HAPPY NEW YEAR!!!•2008*¤* •,¸.¸,•*¤ *•,¸.¸,•*¤*•,¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط اکبر
|

منتظر طلوع مردی آسمانی
سلام، سلام، صدايم را می شنوی سلام کردم.
حتما مثل هميشه جوابم را دادی و من نشنيدم. راستی ببخشيد که بی موقع مزاحم شدم دير وقته همه خوابند تو که نمی خوابی نه. فکر می کنم با اينهمه کاری که تو داری خوابت نبرد.
بايد ببخشيد که اينقدر خودمانی باهات حرف می زنم. نمی دونم چرا وقتی با هات حرف می زنم احساس راحتی می کنم شايد چون سالهاست می شناسمت.
سوالات زيادی دارم ازت بکنم وقت داری بشنوی. مثلا می خوام بدونم آدم خوبا چه قيافه ای دارند آدمهايی که راست می گند و صداقت دارند تو زندگی شون چه طوری حرف می زنند حتما شاخ دارند.
اصلا آدم بدا چه شکلي اند هِ حتما می خوای بگی تو آينه نگاه کنم. آره خوب حق داری راستی واقعا آدم خوب، صادق، راست گو و مهربان وجود داره اونا کجاند؟
آخه مادر بزرگ هميشه ميگه آدم خوبا زود از دنيا می رند، اين آدم بدا هستند که می مونند.
آخه می دونی از بس از همه دروغ و کلک و بدی ديدم خيال می کنم آدم خوب وجود نداره.
نمونه اش همين آقای بوش و خانم رايس، راستی اينا چرا اينقدر از اذيت کردن خوششون می ياد و از اينکه آم ها را بکشند لذت می برند. بعضی وقت ها خيال می کنم اين ها آدم های خون خوارند، آدم ها را می کشند تا خونشون را به مکند، راستی به خدا شکايتشون را نمی کنی.
اين همه راه را کوبندم اومدم جمکران اون وقت برای اينکه باهات حرف بزنم و ازت بخوام جلوی رفتن آدم خوبا را بگيری و اين آدم بدهای دوپايی که اين روزها حالشون خيلی خرابه يا که خيلی گرسنه شدند را بگيری.
بقيه وقت را می دم به اين بچه های عزيز فلسطينی که اين روزها فشار روشون زياد شده.
دلم نمی ياد برم اما چيکار کنم. وقت کم و خواسته زياد. بچه های عزيز و دوست داشتنی و خانواده هاشون را يادت نره بهشون صبر بده.
خدا حافظ بازم ميام به ديدنت با دست پُر پس فعلا تا بعد...
راستی نگفتی کی ميايی منتظرت می مونم.
کوچک تو اکبر جان
    
 

+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط اکبر
|

تنها دليل اينکه اسم اين وب لاگ شد فرشته بی بال

فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت:
خدايا، می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه، دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
فرشته گفت: تا باز گردم، بال هايم را اينجا می سپارم؛ اين بالها در زمين چندان به کارم نمی آيد.
خداوند بالهای فرشته را بر پشته ای از بال های ديگر گذاشت و گفت: بال هايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است.
فرشته گفت باز می گردم، حتماَ باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلاَ در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بال هايشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد. و روزی رسيد که فرشته ديگر چيزی از آن گذشته دور به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به زمين بر نگشت.
«عرفان نظر آهاری»
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط اکبر
|

افتتاح وب لاگ فرشته بی بال
سلام به همه دوستان و کسانی که در خواست به ساخت اين وب لاگ نمودند خيلی خوشحالم که دوستان با مهربانی هايشان حامی من بوده و هستند اميدوارم بتوانم در ارسال مطالب زيبا همه دوستان را خوشحال و خورسند نمايم.
با نظرات سازنده تان مرا در بهبود اين وب لاگ شخصی راهنمايی کنيد.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط اکبر
|

|