نامه اي به دوست
نامه اي به دوست
محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم
دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو
روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي شناسم
پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد.
در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد
از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که
شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو کردم
طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و
بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي دانم که
خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته
متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني که
از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره نکني و بداني
که
اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر
باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم
که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه هاي تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي
لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متنفر هستم و نمي توانم فکر کنم که
دوست صميمي و وفادار تو هستم!
دوست خوبم:
اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط اکبر
|

قلبش ترک خورد
يك دانه كور / بي آنكه دنيا را ببيند
در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود
در آن جهان تنگ و تاريك
با باد و با باران غريبه
دور از بهار و نور و مردم بود
اما مدام احساس مي كرد
بيرون از اين بن بست
آن سوي اين ديوار، چيزي هست
اما نمي دانست، آن چيست
با اين وجود او مطمئن بود
اين گونه بودن زندگي نيست
* هي شوق، پشت شوق در دانه رقصيد هي درد، پشت درد در دانه پيچيد و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد قلبش ترك خورد و دستي از نور او را به سمت ديگري برد وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد يك قطره خورشيد يك عمر نابينايي او را دوا كرد
* او با سماجت بيرون كشيد آخر خودش را از جرز ديوار آن وقت فهميد كه زندگي يعني همين كار
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط اکبر
|

نامه زیبلی ویکتور هگو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است » فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است !و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.اگر همه اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط اکبر
|

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

µ
µµµ
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
µµµ
µ
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط اکبر
|

غیرت و غرور و عشق
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد
فرشته گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط اکبر
|

|